به آفتاب سلامی دوباه خواهم داد
استاد عمر فرزاد
سه سال پرتو افشاني
خدا ميداند اين سخن چه بيشمار بازگو شده باشد كه بلخ گهوارة زايش و پرورش مردان و زنان
فرهيخته و ابر آگاهان نامداري است كه انديشه هاي برين شان رهكشاي رازهاي نا كشوده
هستي بوده و نام گرامي شان چون اختر تابناكي بر پيشاني كهن گهنامة روزگار ميدرخشد.
ما بگذريم از كار و بيكار از شمار افزون مرداني كه از اين آب و خاك برخاسته چراغ دانش و
خردورزي را در دورترين بخشهاي جهان بر افروخته اند و امروز گيتي با نام بزرگ شان سَرِ
آفرين و نيايش خم ميكند كه خوشبختانه زنان و دختران اين مهين ميهن مينوي نيز با در هم
شكستن زنجيرهاي دست و پا گيري كه سالهاست فراخناي بالنده گي شان را تنگ مي سازد و با
شناخت نيازهاي روز دست به آفرينشهاي باروري يازيده اند كه روزگار با همه بي مهريهايي كه
دارد نتوانسته نام شان را از كارنامه ها بزدايد.
در اين ساليان پسين كه خيزشهاي فرهنگي در كشور ما گسترده گي مييابد شماري از جوانان چه
دختر و چه پسر كه آگاهانه در جستجوي نشانه هاي گمشدة خود هستند به سازماندهي انجمنها و
جستارگاههايي پرداخته اند كه كاريست ارجناك و در خور ستايش.
ماهنامة خانة فرهنگي پرتو كه نشستگاه گروهي از جوان دختران شهر ماست در اين روزها پا
به سه ساله گي خود ميگذارد.
دختران پروچيستا و انداني و راهيان انديشه هاي آن دخت بي همتاي بلخ كه هزار و اندي سال
پيش از اين فرياد آزادي زن را با خون خود بر ديوار گرمابه نوشت خانة پرتو را پيريزي كردند
تا از اين آشيانة كوچك چراغي بر افروزند كه همتايان و همسالان را راهكشايي باشد به سوي
آزادي، روشني و خود آگاهي.
با نزديك شدن سومين سال بنياد گزاري ماهنامة پرتو، درود و شادباشهاي بي دريغ براي بانوان
خانة فرهنگي پرتو كه پيشاهنگان بسيج انديشه هاي نوين دختران بلخ اند.
عفيف باختري
«پرتو» سه ساله شد
نشرية پرتو وارد سومين سالگرد نشراتي خود شد. اين نشرية خواندني كه با عرق ريزي روحي
شاهدخت پرياني از تبار نور و نوازش از سه سال بدين سو در آسمان مطبوعات بلخ پرتو
ميافشاند، در راستاي دفاع از ارزشهاي والاي فرهنگي سال به سال استوارتر گام بر ميدارد. پله
هاي موفقيت را يكي پي ديگر مي پيمايد و در حلقه هاي فكر و فرهنگ جايگاه خاصي را
توانسته است براي خودش تدارك ببيند. در پشتي شمارة دوازدهم ماه ثور «زهر بايد خورد و
انگاريد قند» شعري به چشم ميخورد از شاعرة زمانه ها رابعة بلخي. طعم تلخي كه در اين
مصراع نهفته است، برخاسته از گلوگاه روان دردمندي است كه حقيقت را به داوري فرا
ميخواند و بر نصع خون آلود تاريخ نعش مثله شدهِ زني را نشان ميدهد كه به جرم عشق
ورزيدن به آزادي و آگاهي، سياه كاران همروزگارش نتوانستند تحملش كنند، تا اين كه خود
خواهانه قرباني اش كردند. بلخ زادگاه اين گونه شاهدخت پريان است. دوشيزه گاني كه با چراغي
در دست و چراغي در برابر جنگيدن با غول هزار سر سياهي را هزاران مرتبه بر خواري و
شكست ترجيح ميدهند و شجاعانه از اصالتهاي فرهنگي خويش پاسداري ميكنند. يكي از برازنده
گي هاي چشمگير نشرية پرتو، پرداخت صرف به امور زنان و دختران نيست، خواهران
پرتلاش ما در كنار چاپ و نشر مسايل مربوط به خودشان، تازه ترين فرآورده هاي فكري و
ذوقي برادران شان را نيز در آيينه نشريه بازتاب ميدهند. كه اين كار بيشتر وسعت نظر آنان را
در برابر كاركردهاي خلاقانة ديگران به نمايش ميگذارد. درود بر زادگاه رابعه، فاطمه و
پروچيستاي بلخي كه در دامان پاك و پر نور خويش نهالهاي برومندي را پرورانيده است كه
ريشه در اعماق دارند و شاخه بر افلاك. در عصري كه ما زنده گي ميكنيم و به حق آن را
«عصر رسانه ها» ناميده اند، چاپ و نشر همچو نشريه هاي اصيل غنيمتي است بزرگ. تمايز
نشرية پرتو با ديگر نشرياتي كه هر از گاهي قارچ وار سر از اين جا و آن جا بدر مي آورند و
خوانندة آگاه بهتر از من ميتواند آنها را شناسايي كند، در اين است كه اين نشريه حرفي براي
گفتن و دردي براي اظهار كردن دارد. تفنن و ابتذال را در آن راه نيست. آن چه هست از روي
ضرورت است و آن چه نيست مطمئناًً بر مبناي يك قضاوت است. قضاوتي كه آگاهانه مسايل را
به داوري مي نشيند تا خداي ناخواسته دروغي نتواند بر كرسي حقيقت بنشيند و شيطاني تكيه
بر سرير خدايي زند. ويژه گي ديگر اين نشريه گرد آوري مقالات و گفتمانهايي است در ارتباط
به امور زنان، كه دست اندركاران «پرتو» با هزاران زحمت آن را از منابع گوناگون به دست مي
آورند تا بلكه در تنوير ذهنيت عقب مانده قشر اناث كشور خدمتي را انجام داده باشند. سرنوشت
زن افغان، كلافة سر در گمي از رنجها و مصيبتهاست. براي يافتن سر نخ كلافه چه جانهاي
عزيزي كه فدا نشد و چه كوره راه هاي سياهي كه به هيچ نيانجاميد. تلاشهايي عبثي كه در اين
مسير صورت گرفت همه گان را به اين گمان كاذب انداخت كه گويا اين گره را سر گشايش
نيست. پرتوي ديگري بايست بر اين پيكرة يخ بسته نور مي افشاند و تكانة ديگري باييست بر
اين تنديسة فرسوده وارد مي آمد تا از خواب قرون وسطايي برميخاست و با قامتي به بلندي
فرياد حضور فعال خود را به جهانيان اعلام ميكرد. جنبشهايي فيمينيستي جهان را فرا گرفت.
سايمون دوبوارها، ويرجينيا وولف ها و ... قامت افراشتند و هويت گمشدة زن را دوباره در
اروپا و ديگر كشورهاي متمدن جهان باز آفريني كردند.
فضاي خفقان آلود سياسي در كشور متأسفانه سد سياه و مانع بزرگي را جلو اين جنبش ايجاد
كرد و زنان افغانستان نتوانستند همگام با اين جريانات مسير نور و روشنايي را بپيمايند.
با اين موخره خواستم نقش و اهميت نشرية پرتو را در عرصة روشنگري به شما روشن سازم.
«پرتو» علي الرغم قطع و صحافت خورد و كوچك خود، جهاني حرف و گفتني با خواننده خودش
دارد. از جهان راز آلود آن سوي چهرة ظاهري زن با ما سخن ميگويد. دستور ميدهد كه عينك
عادتهاي مان را از چشم برداريم. با ديد متفاوت به خواهران و مادران مان نظر اندازيم. زن كالا
نيست، زن جنس مصرفي نيست، زن عروسك نيست و ده ها اعتراض ديگر را ميتوان در
سپيدي هاي بين دو سطر مقالات نشرية پرتو مطالعه كرد.
من به مثابة يك خوانندة جدي، سومين سالگرد نشراتي نشرية پرتو را براي دست اندركاران آن
تبريك ميگويم. دمهاي شان گرم و قلمهاي شان سبز باد.
مزارشريف ـ 22 جوزاي 1387
پرتو نادری
«پرتو» پنجره یی رو به سوی امیدهای جوان
آن گاه که صدای پرتو را در کابل شنیدم، پنداشتم که کنار پنجره یی با چشم اندازی از بامداد
روشن نشسته ام، بامداد عطر آگین و آمیخته با ترنم دریاچه یی که از چشمه سار تازه
شگفته یی آغاز یافته است.
بامدادی که در نفسهایش امید یک روز بلند آفتابی جاریست.
پنداشتم که بانوان جوان سخنپرداز بلخ، آرام و باشکوه با کوزه های از نور خلوص، شعر و
ترانه، عشق و عاطفه از کاخ بلند رابعه بر میگردند تا بار دیگر حوزة پر شکوه فارسی دری را
لبریز از غزل و ترانه سازند.
فکر کردم که هر کدام از میراث بزرگ رابعه، چادری بر سر و مشعلی در دست دارند.
پرتو را روزنه یی یافتم رو به سوی سرزمینهای گسترده، به گسترده گی عشق، صداقت و
امید.
در روزگاری که حنجرة بسیاری از رسانه ها به گذرگاه امواج هیاهو بدل شده و بازار آزاد
معنویت آدمی را در کوچه های داد و ستد روزمره به حراج گذاشته است، وقتی در مییابی
که گروهی از دختران جوان کنار هم آمده اند تا با ابتذال مسلط به مبارزه بر خیزند، فرهنگ و
زبان خود را پاسداری نمایند، زنده گی با این همه ناهمواریها و با این همه ابتذالش تحمل پذیر
میشود.
راستی اگر امیدی نمیبود و ستاره یی در آسمان نمیدرخشید و چراغی در دور دستان سوسو
نمیزد، آن گاه این شب تاریک را چگونه میشد به پایان آورد.
پرتو عمدتاً زبان بانوان جوان سخنپرداز بلخ است و بلخ زادگاه رابعه و مولانا. زبان بانوانی که به
تعبیری از ناصرخسرو بلخی همه گان را میراث سخن در خون جاریست.
کلام خود روشناییست، کلام خود مشعلیست که از سوی پروردگار عالمیان برای بنده گانش
فرستاده شده است تا آنها با یکدیگر سخن بگویند و یکدیگر را بشناسند.
انسان با خرد و زبان خود هستی یافته است. اگر زبان نمیبود معنویت انسان در تداوم زمانه ها
گم میشد. انسان نخستین واژه ها را از زبان مادر میشنود و بدین گونه نخستین مفاهیم نیز
به وسیلة نخستین واژه ها در ذهن انسان شکل میگیرد.
انسان نخستین سرودها را نیز از زبان مادر شنیده و از آن لذت برده است. ذهن هر انسانی
حتی ذهن انسان مغاره نشین نیز به وسیلة سرودهای مادر با شعر و ترانه آشنا شده است.
چنین است که مادران را نخستین آموزگاران شعر و زبان دانسته اند.
شاید نخستین سروده های بشریت نیز به وسیلة مادران ایجاد شده است. به مفهوم دیگر
مادران نخستین شاعران روی زمین اند. من فکر میکنم که پرتو طیفی از آوازهای گره خوردة
همة دختران، زنان و مادران سرزمین ما اند که سده های درازی با شلاق تعصب و استبداد به
سکوت واداشته شده اند. پرتو حالا میخواهد بگوید که شلاق و سکوت را به رسمیت
نمیشناسد. پرتو میخواهد بگوید که دیگر هیچ بانویی آخرین سروده اش را با قطره های خون
خود بر دیوارهای حمامی نخواهد نوشت.
با این حال پرتو را میتوان تجلی قطره های خون داغ رابعه دانست که از رگ جوان او فواره
میزد و تاریخ را به دادخواهی فرا میخواند.
پرتو آیندة شعر، داستان و روزنامه نگاری بانوان بلخ است. خوشه پروینی است که پس از
سالها سکوت در آسمان بلخ بامی درخشیده است. هرچند امروزه صدایش در غوغا و هیاهوی
رسانه های آن چنانی روزگار کمتر شنیده شده است، با این حال این صدا در هر گام رسا و
رساتر میشود. این صدا سرباز ایستادن ندارد. این صدا روز تا روز افقهای دورتری را زیر پرخواهد
گرفت و هستی پرشکوه خود را در هر کجای که گوش شنوایی است، خواهد رساند! این صدا
مرزهای امروز را در مینوردد و در سرزمین گستردة فردا و پس فرداهای خرگاه با شکوه اش
بر می افرازد. بگذار که آفتاب شعر پرشکوه فارسی دری پیوسته بر فراز این خرگاه باشکوه
بدرخشد!
پایان
شهرکابل
جوزا 1387خورشیدی
ناجيه نوري
سه ساله گي سبز قامتان
باورها به يقين تبديل شدند و سبز قامتان پرتوهاي شان را خانه بنا نهادند و درخشيدند.
تو هم خواننده عزيز با من همراي خواهي بود كه اين خانه از كوتلها عبور و به روه هاي سبز
استقامت ماوا خواهند گرفت و گام به گام با رهتوشه هاشان جلوه هاي حقيقي زيستن و اثر
آفريدن و ماندگاري به من و تو هديه خواهند كرد.
با عرض تهنيت و يقين به غنامندي پرتو و پرتويان. آرزومند درخشش و باورمند تحقق ايده هاي
اين نوين كامان ام.
داستان كوتاهي از شهلا روان:عضو خانه فرهنگی پرتو
زنجیر های شکسته
آفتاب گَم گَم به دروازهٌ هر گُم کرده راهی می زد و سوزانِ سوزان بود انگار انتقام میگرفت. نفسها در سینه
حبس میگرديد. نای راه رفتن را از هر انسان میربود و آب وجود را سرا زیر میکرد. در حا لی که دخترکی
کم سن و سال با دو قمچین و موهای بُلند و پیراهن سبز رنگ کتانی زیر درخت تنومند توت لباسها را یکی پی
دیگری می شست و پهن میکرد و هر چندگاه به پیرزن نحیف که در کنارش جا گرفته بود نگاه گذرايی می
انداخت
Stats